ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه
از سر تو برون کن هی سودای گدایانه
در این شعر، شاعر از دل و احساسات انسانی سخن میگوید و به جستجوی حقیقت و عشق اشاره میکند. او به دل میگوید که آیا از کجا میآید و آیا به حقیقت آگاه است یا نه. شاعر به زیبایی شاه و ماه اشاره میکند و میگوید که در این عالم، خانه و مقام یکی نیست و ارزش جان در خدمت عشق حقیقی مشخص میشود. او به نکتهای اشاره میکند که اگر کسی بدگو باشد، باید او را سرزنش کرد تا داستانهای غلط را کم کند. در نهایت، شاعر به زیبایی و خوشی عشق و دیدار شمسالحق تبریزی اشاره میکند و از او بهعنوان شخصی یاد میکند که میتواند به عرش نزدیک شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه
از سر تو برون کن هی سودای گدایانه
در بزم چنان شاهی در نور چنان ماهی
خط در دو جهان درکش چه جای یکی خانه
در دولت سلطانی گر یاوه شود جانی
یک جان چه محل دارد در خدمت جانانه
گر جان بداندیشت گوید بد شه پیشت
ده بر دهن او زن تا کم کند افسانه
یک دانه به یک بستان بیع است بده بستان
و آن گاه چو سرمستان میگو که زهی دانه
شاهی نگری خندان چون ماه و دو صد چندان
بیناز خوشاوندان بیزحمت بیگانه
شمس الحق تبریزی آن کو به تو بازآید
آن باز بود عرشی بر عرش کند لانه