ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده
در قعر چنین چاهی ناخورده و نابرده
شاعر از قصر و پردهای که به آن دچار شده، یاد میکند و به عمق چاهی ناخوشایند اشاره میکند. او در این بیتها احساس زشتی و ناامیدی از دنیا را ابراز میکند و به زیباییهای ظاهری اشاره میکند که نمیتواند درد و حسرتی را که در دل دارد پنهان کند. شاعر به تقابل زیبایی و زشتی میپردازد و از دستاوردهای دنیوی و کوتاهی عمر سخن میگوید. او در نهایت از جانان خود فریاد کمک میزند و از وی میخواهد تا او را از این شرایط دشوار نجات دهد. شاعر با بیان احساسات عمیق خود، به زندگی و چالشهای آن مینگرد و به دنبال امیدی در دل تاریکیها است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده
در قعر چنین چاهی ناخورده و نابرده
دنیا نبود عیدم من زشتی او دیدم
گلگونه نهد بر رو آن روسپی زرده
گلگونه چه آراید آن خاربن بد را
آن خار فرورفته در هر جگر و گرده
با تارک گل آمد موبند فروهشته
ابروی خود از وسمه آن کور سیه کرده
منگر تو به خلخالش ساق سیهش را بین
خوش آید شب بازی لیک از سپس پرده
رو دست بشو از وی ای صوفی روشسته
دل را بستر از وی ای مرد سراسترده
بدبخت و گران جانی کو بخت از او جوید
دربند بزرگی شد میسوزد چون خرده
فریاد رس ای جانان ما را ز گران جانان
ای از عدمی ما را در چرخ درآورده
خاموش سخن میران زان خوش دم بیپایان
تا چند سخن سازی تو زین دم بشمرده