ز بردابرد عشق او چو بشنید این دل پاره
برآمد از وجود خویش و هر دو کون یک باره
این شعر به بیان حالات عشق و جنبههای معنوی آن پرداخته است. شاعر به شدت از عشق الهی و تأثیر آن بر وجود انسان سخن میگوید، به طوری که عشق موجب رهایی از حالتی منفی و تبدیل به وجودی متعالی میشود. در این راه، انسان میتواند به معرفت و بصیرتی عمیق دست یابد و از کبر و کینه فاصله بگیرد. شاعری از زندگی ابدی و خوشی که با یاری دیگران حاصل میشود نیز سخن به میان میآورد و عشق را به مثابه دریا و عسل توصیف میکند. او بر اهمیت دل و عشق تأکید میکند و در نهایت به حضرت شمس تبریزی اشاره میکند که محور عشق و معرفت است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ز بردابرد عشق او چو بشنید این دل پاره
برآمد از وجود خویش و هر دو کون یک باره
به بحر نیستی درشد همه هستی محقر شد
به ناگه شعلهای برشد شگرف از جان خون خواره
کجا اسراربین آمد دمی کز کبر و کین آمد
حیاتی کز زمین آمد بود در بحر بیچاره
الا ای جان انسانی چو از اقلیم نقصانی
به شب هنگام ظلمانی چو اختر باش سیاره
چو از مردان مدد یابی یکی عیش ابد یابی
سپاه بیعدد یابی به قهر نفس اماره
چو هستی را همیروبی سر هر نفس میکوبی
بدید آید یکی خوبی نه رو باشد نه رخساره
چه باشد صد قمر آن جا شود هر خاک زر آن جا
به غیر دل مبر آن جا که آن جا هست دل پاره
زهی دربخش دریایی برای جان بینایی
شمار ریگ هر جایی ز عشقش هست آواره
خوشا مشکا که میبیزی به راه شمس تبریزی
زهی باده که میریزی برای جان میخواره