بر آنم کز دل و دیده شوم بیزار یک باره
چو آمد آفتاب جان نخواهم شمع و استاره
این شعر به بررسی احساسات عاشقانه و پیچیدگیهای عشق میپردازد. شاعر میخواهد از دلبستگیهای دنیوی و ظاهری رها شود و به حقیقت و زیباییهای عمیقتری بپردازد. او به تصاویری از طبیعت و زیباییهای آن اشاره میکند و تأکید میکند که نقاش اصلی عشق، یعنی خداوند، میتواند غم را به شادی تبدیل کند. همچنین، شاعر به بیان این نکته میپردازد که عشق و دلبستگیها، گاهی انسان را به بیراهه میکشانند و تنها در سایه عشق الهی و نوری که از آن میتابد، میتواند رهایی و آرامش را بیابد. او از رنج و مشکلات ناشی از عشق انسانی میگوید و تأکید میکند که بر خلاف ظواهر، حقیقت عشق فراتر از آن چیزی است که به نظر میرسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بر آنم کز دل و دیده شوم بیزار یک باره
چو آمد آفتاب جان نخواهم شمع و استاره
دلا نقاش را بنگر چه بینی نقش گرمابه
مه و خورشید را بنگر چه گردی گرد مه پاره
نهادی سیر بر بینی نسیم گل همیجویی
زهی بیرزق کو جوید ز هر بیچارهای چاره
بجز نقاش را منگر که نقش غم کند شادی
که از اکسیر لطف او عقیق و لعل شد خاره
اگر مخمور اگر مستی به بزم او رو و رستی
که شد عمری که در غربت ز خان و مانی آواره
مگر غول بیابانی ره مدین نمیدانی
که فوق سقف گردونی تو را قصر است و درساره
نه هر قصری که تو دیدی از آن قیصری بود آن
نه هر بامی و هر برجی ز بنایی است همواره
هزاران گل در این پستی به وعده شاد میخندد
هزاران شمع بر بالا به امر او است سیاره
زهی سلطان زهی نجده سری بخشد به یک سجده
اسیر او شوی بهتر کاسیر نفس مکاره
ز علم او است هر مغزی پر از اندیشه و حیله
ز لطف او است هر چشمی که مخمور است و سحاره
خری کو در کلم زاری درافتاد و نمیترسد
برون رانندش از حایط بریده دم و لت خواره
مگو ای عشق با تن تو حدیث عشق زیرا او
نفاقی میکند با تو ولیکن نیست این کاره
به پیشت دست میبندد ولیکن بر تو میخندد
به گورستان رو و بنگر فغان از نفس اماره