آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعله
گفت بیا حریف شو گفتم آمدم هله
این شعر، در وصف آمدن همدمی محبوب و مینوشی است که شعلهای از عشق و سرور به همراه دارد. شاعر به توصیف حالاتی میپردازد که عشق و شراب باعث سبک شدن بار زندگی و سنگینی اندیشهها میشود. او به مقایسهی بهترین و بدترین حالات روحی میپردازد و میگوید که در دو جهان تفاوتهای زیادی وجود دارد. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که نوشیدن از شراب عشق باعث رهایی روح و از بین رفتن غمها میشود، و هر کس که از این حال بهرهمند شود، جاودانه خواهد ماند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعله
گفت بیا حریف شو گفتم آمدم هله
جام میی که تابشش جان ببرد ز مشتری
چرخ زند ز بوی او بر سر چرخ سنبله
کوه از او سبک شده مغز از او گران شده
روح سبوکشش شده عقل شکسته بلبله
پاک نی و پلید نی در دو جهان بدید نی
قفل گشا کلید نی کنده هزار سلسله
تازه کند ملول را مایه دهد فضول را
آنک زند ز بیرهه راه هزار قافله
پیش رو بدان شده رهزن زاهدان شده
دایه شاهدان شده مایه بانگ و غلغله
هر کی خورد ز نیک و بد مست بمانده تا ابد
هر که نخورد تا رود جانب غصه بیگله
غرقه شو اندر آب حق مست شو از شراب حق
نیست شو و خراب حق ای دل تنگ حوصله
هر کی بدان گمان برد از کف مرگ جان برد
آنک نگویم آن برد اینت عظیم منزله