یا رجلا حصیده مجبنه و مبخله
لیس یلذک الهوی لیس لفیک حوصله
این شعر به مسائلی چون عشق، جهاد، دین، و تجربیات انسانی اشاره دارد. شاعر ابتدا به ناتوانی برخی افراد در توجه به عشق و جذابیتهای آن اشاره میکند و به پیروزی بر خواستههای نفسانی تأکید میکند. سپس، او بر اهمیت تحمل درد و رنج در زندگی تأکید دارد و توضیح میدهد که زندگی پر از زحمت است، اما این دردها بخشی از تجربه انسانی هستند. شاعر همچنین به کنشها و مناسک دینی اشاره میکند و میگوید که باید به نیت و عامل درونی خود توجه کنیم، نه صرفاً به ظواهر. وی قضاوت بر اساس معیارهای ظاهری را نقد کرده و به بالندگی روح انسان پرداخته است. در خاتمه، او بر ارزش زر و مادیات به عنوان ابزاری برای رسیدن به خداوند و معانی عمیقتر زندگی تأکید میکند و توصیه میکند که انسانها باید به درون خود نگاه کنند و از مادیات دوری گزینند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یا رجلا حصیده مجبنه و مبخله
لیس یلذک الهوی لیس لفیک حوصله
معتمد الهوی معی مستندی و سیدی
لا کرجاک ضایع یطلبه به غربله
ای گله بیش کرده تو سیر نگشتی از گله
چون بکری است این دکان چاره نباشد از غله
حج پیاده میروی تا سر حاجیان شوی
جامه چرا دری اگر شد کف پات آبله
از پی نیم آبله شرم نیایدت که تو
هر قدمی درافکنی غلغله ای به قافله
کشتی نفس آدمی لنگری است و سست رو
زین دریا بنگذرد بی ز کشاکش و خله
گر نبدی چنین چرا جهد و جهاد آمدی
صوم و صلات و شب روی حج و مناسک و چله
صبر سوی نران رود نوحه سوی زنان رود
گردن اسب شاه را ننگ بود ز زنگله
خوش به میان صف درآ تنگ میا و دلگشا
هست ز تنگ آمدن بانگ گلوی بلبله
خاص احد چه غم خورد از بد و نیک عام خس
کوه احد چه برتپد از سر سیل و زلزله
دل مطپان به خیر و شر جانب غیب درنگر
کلکله ملایکه روح میان کلکله
عزت زر بود اگر محنت او شود شرر
هیبت و بیم شیر دان بستن او به سلسله
کم نشود انار اگر بهر شراب بفشری
بهر فضیلتی بود کوفتگی آمله
حامله است تن ز جان درد زه است رنج تن
آمدن جنین بود درد و عذاب حامله
تلخی باده را مبین عشرت مستیان نگر
محنت حامله مبین بنگر امید قابله
هست بلادر این ستم پیش بلا و پس دری
هست سر محاسبه جبر و پیش مقابله
زر به کسی به قرض ده کش بود آسیا و رز
با خلجی و مفلسی هیچ مکن معامله
نه فلک چو آسیا ملک کیست غیر حق
باغ و چراگه زمین پر ز شبان و از گله
قرض بدو ده ای پسر نفس و نفس زر و درم
گنج و گهر ستان از او از پی فرض و نافله
لب بگشاد ناطقی تا که بیان این کند
کان زر او است و نقد او فکرت خلق ناقله