بیدل شدهام بهر دل تو
ساکن شدهام در منزل تو
شاعر در این شعر از عشق و وابستگی شدید خود به محبوبش سخن میگوید. او بیان میکند که چقدر دلباخته محبوبش شده و هر چیز برای او به معنای جدیدی یافته است. شاعر از تأثیرات عمیق محبوبش بر جهان و عقل و احساساتش صحبت میکند و میگوید که حتی دانش و هنر نیز تحت تأثیر او قرار گرفته است. همچنین، او به مشکلاتی که در زندگی دارد اشاره میکند و از محبوبش میخواهد که او را از این مشکلات نجات دهد. در نهایت، شاعر با اشاره به نیاز خود به محبوب، از او درخواست میکند که به او کمک کند تا به آرامش برسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بیدل شدهام بهر دل تو
ساکن شدهام در منزل تو
صرفه چه کنم در معدن تو
زر را چه کنم با حاصل تو
شد جمله جهان سبز از دم تو
قبله دل و جان هر قابل تو
شد عقل و خرد دیوانه تو
بیعلم و عمل شد عامل تو
مرغان فلک پربسته تو
هر عاقل جان ناعاقل تو
هاروت هنر ماروت ادب
گشتند نگون در بابل تو
گردن بکشد جان همچو شتر
تا زنده شوم از بسمل تو
حل گشت ز تو هر مشکل جان
ماندم به جهان من مشکل تو
بنویس برات این مزد مرا
تا نقد کنم از عامل تو
از روز به است اکنون شب ما
از تاب مه بس کامل تو
تا شب شتران هموار روند
تا منزل خود با محمل تو
در منزل خود آزاد شوند
از ظالم تو وز عادل تو
خامش کن و خود در یک دمهای
خامش نکند این قایل تو