به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو
چو اشتهای سماعت بود بگهتر گو
در این شعر، شاعر از معشوق خود میخواهد که هنگام خواب او را بیدار کند و داستانی جذاب برایش بگوید. او به خواب و بیخود بودن خود اشاره میکند و از معشوق میخواهد که با صحبتهای شیرین و دلپذیر، خواب و غفلت را از او دور کند. شاعر همچنین به زیبایی و شیرینی لب معشوق اشاره دارد و از او میخواهد که نکات خوشایند و دلنشینی را برایش بازگو کند. در نهایت، شاعر به شیوهای عاشقانه از معشوق تقاضا میکند که با او همراهی کند و از شادی و نشاط خود با او به اشتراک بگذارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو
چو اشتهای سماعت بود بگهتر گو
چو من ز خواب سر و پای خویش گم کردم
تو گوش من بگشایی که قصه از سر گو
چو روی روز نهان شد به زیر طره شب
بگیریم که از آن طره معنبر گو
فتاده آتش خواب اندر این نیستانها
تو آمده که حدیث لب چو شکر گو
و آنگهی به یکی بار کی شوی قانع
غزل تمام کنم گوییم مکرر گو
بیا بگو چه کنی گر ز خوابناکی خویش
به تو بگوید لالا برو به عنبر گو
از آنچ خوردهای و در نشاط آمدهای
مرا از آن بخوران و حدیث درخور گو
ز من چو میطلبی مطربی مستانه
تو نیز با من بیدل ز جام و ساغر گو
من این به طیبت گفتم وگر نه خاک توام
مرا مبارک و قیماز خوان و سنجر گو