رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو
گفتند خواجه عاشق و مست است و کو به کو
در این شعر، گوینده به کوی خواجه میرود و از او میپرسد که خواجه کجاست. اطرافیان میگویند که خواجه عاشق و شیداست و در باغی به سر میبرد. او که خود دوستدار خواجه است، درخواست میکند او را به خواجه راهنمایی کنند. در ادامه، شاعر به ویژگیهای عشق میپردازد و بیان میکند که عاشق نمیتواند در دنیای مادی و رنگ و بو بماند و باید به سوی محبوب خود برود. او همچنین از وفاداری و بینظیری خواجه صحبت میکند و نشان میدهد که عشق واقعی انسان را به شناخت عمیقتر رهنمون میسازد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که باید از دنیای مادی فاصله بگیرد و به جهانی دیگر برود تا به رضایت و آرامش برسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو
گفتند خواجه عاشق و مست است و کو به کو
گفتم فریضه دارم آخر نشان دهید
من دوستدار خواجهام آخر نیم عدو
گفتند خواجه عاشق آن باغبان شدهست
او را به باغها جو یا بر کنار جو
مستان و عاشقان بر دلدار خود روند
هر کس که گشت عاشق رو دست از او بشو
ماهی که آب دید نپاید به خاکدان
عاشق کجا بماند در دور رنگ و بو
برف فسرده کو رخ آن آفتاب دید
خورشید پاک خوردش اگر هست تو به تو
خاصه کسی که عاشق سلطان ما بود
سلطان بینظیر وفادار قندخو
آن کیمیای بیحد و بیعد و بیقیاس
بر هر مسی که برزد زر شد به ارجعوا
در خواب شو ز عالم وز شش جهت گریز
تا چند گول گردی و آواره سو به سو
ناچار می برندت باری به اختیار
تا پیش شاه باشدت اعزاز و آبرو
گر ز آنک در میانه نبودی سرخری
اسرار کشف کردی عیسیت مو به مو
بستم ره دهان و گشادم ره نهان
رستم به یک قنینه ز سودای گفت و گو