آمد خیال آن رخ چون گلستان تو
و آورد قصههای شکر از لبان تو
این شعر به زیبایی و جذابیت یک معشوق میپردازد و از عشق و دلدادگی شاعر نسبت به او سخن میگوید. شاعر با ذکر ویژگیهای ظاهری و باطنی معشوق، احساس عمیق خود را بیان میکند و اشاره میکند که این عشق او را به شدت تحت تأثیر قرار داده است. در نهایت، شاعر به معشوق خود، شمس دین، نگاهی خاص و عاطفی دارد و او را مظهر زیبایی و عشق میداند. همچنین، عشق او را به عنوان یک دلاله (راهنما) معرفی کرده که او را به سوی معشوق کشیده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آمد خیال آن رخ چون گلستان تو
و آورد قصههای شکر از لبان تو
گفتم بدو چه باخبری از ضمیر جان
جان و جهان چه بیخبرند از جهان تو
آخر چه بودهای و چه بودهست اصل تو
آخر چه گوهری و چه بودهست کان تو
دلاله عشق بود و مرا سوی تو کشید
اول غلام عشقم و آن گاه آن تو
بنهاد دست بر دل پرخون که آن کیست
هر چند شرم بود بگفتم کز آن تو
بر چشم من فتاد ورا چشم گفت چیست
گفتم مها دو ابر تر درفشان تو
از خون به زعفران دلم دید لاله زار
گفتم که گلرخا همه نقش و نشان تو
هر جا که بوی کرد ز من بوی خویش یافت
گفتم نکو نگر که چنینم به جان تو
ای شمس دین مفخر تبریز جان ماست
در حلقه وفا بر دردی کشان تو