ای دیده من جمال خود اندر جمال تو
آیینه گشتهام همه بهر خیال تو
در این شعر، شاعر از عشق و زیبایی معشوق خود صحبت میکند و به توصیف حال و احساسات عمیق خود میپردازد. او خود را مانند آینهای میبیند که تنها برای نمایش زیبایی معشوق ساخته شده است. با وجود اینکه شوق و longing برای وصال معشوق او را رنج میدهد، شاعر همچنان نسبت به عشق خود پایبند است و حتی آماده است تا جان خود را برای این عشق فدای کند. او بیان میکند که تمام وجودش به خاطر عشق معشوق به گفتگو در آمده و حتی اگر جهان دیگری نیز ساخته شود، هیچ چیز نمیتواند به زیبایی معشوقش نزدیک شود. در نهایت، شاعر در مقابل جلال و عظمت معشوق به سجود مینشیند و این را به عنوان کمال عشقش میشمارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای دیده من جمال خود اندر جمال تو
آیینه گشتهام همه بهر خیال تو
و این طرفهتر که چشم نخسپد ز شوق تو
گرمابه رفته هر سحری از وصال تو
خاتون خاطرم که بزاید به هر دمی
آبستن است لیک ز نور جلال تو
آبستن است نه مهه کی باشدش قرار
او را خبر کجاست ز رنج و ملال تو
ای عشق اگر بجوشد خونم به غیر تو
بادا به بیمرادی خونم حلال تو
سر تا قدم ز عشق مرا شد زبان حال
افغان به عرش برده و پرسان ز حال تو
گر از عدم هزار جهان نو شود دگر
بر صفحه جمال تو باشد چو خال تو
از بس که غرقهام چو مگس در حلاوتت
پروا نباشدم به نظر در خصال تو
در پیش شمس خسرو تبریز ای فلک
میباش در سجود که این شد کمال تو