میدوید از هر طرف در جست و جو
چشم پرخون تیغ در کف عشق او
در این شعر، شاعر از جستوجوی عاشقانهای صحبت میکند که در تلاش است تا عشق خود را پیدا کند. او در حال دویدن و جستوجو در میان مردم است و عشق را با زخم و تیغ توصیف میکند. در خواب خوش مردم، او به دنبال عشق خود میگردد و گاهی به صورت مه یا باد به حرکت درمیآید. ناگهان، در کوچه صدای دزدی بلند میشود و او از درد و زخم خود پنهان میشود. عقل و اندیشه نیز به او هشدار میدهند که زخم چه کسی است و از کجا سرچشمه میگیرد، اما مشخص میشود که زخم برطرف نمیشود و بر اساس عشق شمسالدین تبریزی، جان نو به وجود میآید که باید از اندیشههای کهنه خود رها شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
میدوید از هر طرف در جست و جو
چشم پرخون تیغ در کف عشق او
دوش خفته خلق اندر خواب خوش
او به قصد جان عاشق سو به سو
گاه چون مه تافته بر بامها
گاه چون باد صبا او کو به کو
ناگهان افکند طشت ما ز بام
پاسبانان درشده در گفت و گو
در میان کوی بانگ دزد خاست
او بزد زخمی و پنهان کرد رو
گرد او را پاسبانی درنیافت
کش زبون گشتهست چرخ تندخو
بر سر زخم آمد افلاطون عقل
کو نشانها را بداند مو به مو
گفت دانستم که زخم دست کیست
کو است اصل فتنههای تو به تو
چونک زخم او است نبود چارهای
آنچ او بشکافت نپذیرد رفو
از پی این زخم جان نو رسید
جان کهنه دستها از خود بشو
عشق شمس الدین تبریزی است این
کو برون است از جهان رنگ و بو