شکر ایزد را که دیدم روی تو
یافتم ناگه رهی من سوی تو
شاعر در این متن از زیبایی و جاذبه معشوق سخن میگوید و با شکرگزاری از ایزد، احساسات خود را بیان میکند. او به عشق و longing خویش برای وصال میپردازد و میگوید که نگاههای معشوقش مانند نرگس جادو است که نور و روشنی را به او هدیه کرده. شاعر در دل خود جستجویی برای یافتن معشوق دارد و بر این باور است که عشق معشوق باعث قوت و شادابی او میشود. او همچنین به تأثیر عمیق معشوق بر دیگران اشاره کرده و میگوید که نمیتواند از جاذبههای او به راحتی بگریزد. در نهایت، شاعر احساس میکند که وجود معشوق به زندگیاش معنا بخشیده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شکر ایزد را که دیدم روی تو
یافتم ناگه رهی من سوی تو
چشم گریانم ز گریه کند بود
یافت نور از نرگس جادوی تو
بس بگفتم: «کو وصال و کو نجاح؟»
برد این کو کو مرا در کوی تو
از لب اقبال و دولت بوسه یافت
این لبان خشک مدحت گوی تو
تیر غم را اسپری مانع نبود
جز زرههایی که دارد موی تو
آسمان جاهی که او شد فرش تو
شیرمردی کو شود آهوی تو
شاد بختی که غم تو قوت اوست
پهلوانی کو فتد پهلوی تو
جست و جویی در دلم انداختی
تا ز جست و جو روم در جوی تو
خاک را هایی و هویی کی بدی
گر نبودی جذب های و هوی تو؟!
آب دریا تا به کعب آید ورا
کو بیابد بوسه بر زانوی تو
بس! که تا هر کس رود بر طبع خویش
جمله خلقان را نباشد خوی تو