من غلام قمرم، غَیر قمر، هیچ مگو
پیش من، جز سخن شمع و شَکَر، هیچ مگو
در این شعر، شاعر محبت و عشق را به صورت عمیقی بیان میکند. او تأکید میکند که باید از سخنان بیفایده و رنجآور دوری کرد و فقط بر روی عشق و زیباییها تمرکز کرد. شاعر از دیوانگی ناشی از عشق صحبت میکند و میگوید که در این حالت باید فقط به عشق وفادار ماند و از نگرانیها دور شد. او اشاره میکند که زیبایی عشق و دل را نمیتوان با کلمات توصیف کرد و بهترین کار سکوت و تمرکز بر احساسات است. در نهایت، شاعر به اهمیت درک عمیق عشق و فراتر رفتن از ظواهر اشاره میکند و از شنونده میخواهد که به درون خود برگردد و از دنیای ظاهری فاصله بگیرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من غلام قمرم، غَیر قمر، هیچ مگو
پیش من، جز سخن شمع و شَکَر، هیچ مگو
سخن رنج، مگو، جز سخن گنج، مگو
ور از این بیخبری، رنج مبر، هیچ مگو
دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت:
«آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو»
گفتم: «ای عشق! من از چیز دگر میترسم»
گفت: «آن چیزِ دگر، نیست دگر، هیچ مگو
من به گوش تو، سخنهای نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی، جز که به سر، هیچ مگو
قمری، جانصفتی، در ره دل پیدا شد
در ره دل، چه لطیفست سفر! هیچ مگو»
گفتم: «ای دل! چه مهست این؟» دل اشارت میکرد
که «نه اندازهٔ توست این، بگذر، هیچ مگو»
گفتم: «این روی، فرشتهست، عجب یا بشرست؟»
گفت: «این غَیر فرشتهست و بشر، هیچ مگو»
گفتم: «این چیست؟ بگو، زیر و زبر خواهم شد»
گفت: «میباش چنین، زیر و زبر، هیچ مگو
ای نشسته تو در این خانهٔ پرنقش و خیال!
خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو»
گفتم: «ای دل! پدری کن، نه که این وصف خداست؟»
گفت: «این هست، ولی جان پدر! هیچ مگو»