عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو
کم عمارت کن که ویرانت کنم نیکو شنو
این شعر دربارهی قدرت عشق و تأثیر آن بر انسانیّت است. شاعر به محبوبش میگوید که با عشق خود میتواند زندگی او را دگرگون کند و او را از حالت پریشانحالی به شادابی درآورد. او تأکید میکند که حتی داناییهای بزرگ نیز در برابر قدرت عشقش ناچیز هستند و عشق او میتواند هر گونه درد و رنج را تبدیل به خوشی کند. شاعر از تصاویر زیبا و قابل تأمل برای بیان احساساتش استفاده میکند و به طرف مقابل هشدار میدهد که با او بازی نکند، چرا که میتواند او را به طور کامل تسخیر کند. در نهایت، او از محبوبش میخواهد که صبور باشد و اجازه دهد که عشق او او را به مقام و منزلتی بالاتر برساند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو
کم عمارت کن که ویرانت کنم نیکو شنو
گر دو صد خانه کنی زنبوروار و موروار
بیکس و بیخان و بیمانت کنم نیکو شنو
تو بر آنک خلق مست تو شوند از مرد و زن
من بر آنک مست و حیرانت کنم نیکو شنو
چون خلیلی هیچ از آتش مترس ایمن برو
من ز آتش صد گلستانت کنم نیکو شنو
گر که قافی تو را چون آسیای تیزگرد
آورم در چرخ و گردانت کنم نیکو شنو
ور تو افلاطون و لقمانی به علم و کر و فر
من به یک دیدار نادانت کنم نیکو شنو
تو به دست من چو مرغی مردهای وقت شکار
من صیادم دام مرغانت کنم نیکو شنو
بر سر گنجی چو ماری خفتهای ای پاسبان
همچو مار خسته پیچانت کنم نیکو شنو
ای صدف چون آمدی در بحر ما غمگین مباش
چون صدفها گوهرافشانت کنم نیکو شنو
بر گلویت تیغها را دست نی و زخم نی
گر چو اسماعیل قربانت کنم نیکو شنو
دامن ما گیر اگر تردامنی تردامنی
تا چو مه از نور دامانت کنم نیکو شنو
من همایم سایه کردم بر سرت از فضل خود
تا که افریدون و سلطانت کنم نیکو شنو
هین قرائت کم کن و خاموش باش و صبر کن
تا بخوانم عین قرآنت کنم نیکو شنو