گران جانی مکن ای یار برگو
از آن زلف و از آن رخسار برگو
در این شعر، شاعر از محبوب خود میخواهد که از زیباییهای خود، از زلف و رخسار، و از خاطرات شیرین عشق بگوید. او به یاد معشوقهاش در حال غم و اندوه است و از او میخواهد که از دلتنگی و ناامیدی دور شود. شاعر به یاد دوستیهای گذشته و زیباییهای روحانی اشاره میکند و از او میخواهد که به یاد عشق و جمال شمس تبریز بپردازد و از نگرانیها و فتنههای زندگی گذر کند. به طور کلی، شعر درباره عشق، زیبایی، و لزوم یادآوری خاطرات شیرین عشق است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گران جانی مکن ای یار برگو
از آن زلف و از آن رخسار برگو
ز باغ جان دو سه گلدسته بربند
حکایتهای آن گلزار برگو
ز حسنش گفتنی بسیار داری
ملولی گوشه نه بسیار برگو
ز یاد دوست شیرینتر چه کار است
هلا منشین چنین بیکار برگو
چه گفتی دی که جوشیدهست خونم
بیا امروز دیگربار برگو
ز یاد عالم غدار بگذر
ز لطف عالم الاسرار برگو
ز لاف فتنه تاتار کم کن
ز ناف آهوی تاتار برگو
ز عشق حسن شمس الدین تبریز
میان عاشقان آثار برگو