هم آگه و هم ناگه مهمان من آمد او
دل گفت که کی آمد جان گفت مه مه رو
این شعر دربارهی احساسی عمیق از عشق و جستجوی محبوب است. شاعر به بیان حالتی میپردازد که در آن، دلی پر از شوق و شوری برای دیدن معشوق دارد. او در میانهی شب، به مانند دیوانهای در جستجوی محبوب خود میگردد و نعرهزنان از خانه بیرون میآید. در این حال، او به این نتیجه میرسد که اگرچه او به دنبال محبوب میگردد، اما محبوب نزدیکتر از آنچه که فکر میکند، در کنار اوست. شاعر به خواننده توصیه میکند که با عشق و رهایی از خود، به جستجو بپردازد و همچون گل، به زیبایی و همدلی با معشوق برسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هم آگه و هم ناگه مهمان من آمد او
دل گفت که کی آمد جان گفت مه مه رو
او آمد در خانه ما جمله چو دیوانه
اندر طلب آن مه رفته به میان کو
او نعره زنان گشته از خانه که این جایم
ما غافل از این نعره هم نعره زنان هر سو
آن بلبل مست ما بر گلشن ما نالان
چون فاخته ما پران فریادکنان کوکو
در نیم شبی جسته جمعی که چه دزد آمد
و آن دزد همیگوید دزد آمد و آن دزد او
آمیخته شد بانگش با بانگ همه زان سان
پیدا نشود بانگش در غلغله شان یک مو
و هو معکم یعنی با توست در این جستن
آنگه که تو میجویی هم در طلب او را جو
نزدیکتر است از تو با تو چه روی بیرون
چون برف گدازان شو خود را تو ز خود میشو
از عشق زبان روید جان را مثل سوسن
میدار زبان خامش از سوسن گیر این خو