هر شش جهتم ای جان منقوش جمال تو
در آینه درتابی چون یافت صقال تو
این شعر به توصیف زیبایی و کمال محبوب پرداخته است. شاعر به ویژگیهای والای معشوق اشاره میکند و از آیینهای سخن میگوید که فقط توانایی نشان دادن ابعاد خود را دارد، اما قادر به درک عمق کمال معشوق نیست. در ادامه، به ویژگیهای عشق و عقل اشاره میشود و اینکه چگونه عشق میتواند عقل را تحت تأثیر قرار دهد. شاعر همچنین از زیبایی معشوق و تأثیر آن بر جهان و انسانها صحبت میکند و عشق را فراتر از مادیات میداند. در نهایت، شاعر ابراز میکند که در میان شور و شوق عاشقانهاش، به خاطر زیبایی معشوق از بیان احساساتش خودداری میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر شش جهتم ای جان منقوش جمال تو
در آینه درتابی چون یافت صقال تو
آیینه تو را بیند اندازه عرض خود
در آینه کی گنجد اشکال کمال تو
خورشید ز خورشیدت پرسید کیات بینم؟
گفتا که شوم طالع در وقتِ زوال تو
رهوار نتانی شد این سوی که چون ناقه
بستهست تو را زانو ای عقل عقال تو
عقلی که نمیگنجد در هفت فلک فرش
ای عشق چرا رفت او در دام و جوال تو
این عقل یکی دانه از خرمن عشق آمد
شد بستهی آن دانه جمله پر و بال تو
در بحر حیات حق خوردی تو یکی غوطه
جان ابدی دیدی، جان گشت وبال تو
ملکش به چه کار آید با ملکت عشق تو
جاهش به چه کار آید با جاه و جلال تو
صد حلقه زرین بین در گوش جهان اکنون
از لطف جواب تو وز ذوق سؤال تو
خامان که زر پخته از دست تو نامدشان
شادند به جای زر با سنگ و سفال تو
صد چرخ طواف آرد بر گرد زمین تو
صد بدر سجود آرد در پیش هلال تو
با تو سگ نفس ما روباهی و مکر آرد
که شیر سجود آرد در پیش شغال تو
بیپای چو روز و شب اندر سفریم ای جان
چون میرسد از گردون هر لحظه تعال تو
تاریکی ما چه بود در حضرت نور تو؟
فعل بد ما چه بود با حسن فعال تو؟
روزیم چو سایه ما بر گرد درخت تو
شب تا به سحر نالان ایمن ز ملال تو
از شوق عتاب تو آن آدم بگزیده
از صدر جنان آمد در صف نعال تو
دریای دل از مدحت میغرد و میجوشد
لیکن لب خود بستم از شوق مقال تو