فقیر است او فقیر است او فقیر ابن الفقیر است او
خبیر است او خبیر است او خبیر ابن الخبیر است او
شاعر در این متن به توصیف ویژگیها و صفات یک شخصیت برجسته و مقدس میپردازد که در تمام ابعاد زندگی انسان تأثیرگذار است. او با تکرار صفاتی چون فقیر، خبیر، لطیف، امیر و... نشان میدهد که این شخصیت، دارای مقام و منزلت خاصی است و در عین حال، پناهگاهی برای انسانها در برابر مشکلات و گناهان به شمار میآید. شاعر به عشق و محبت نسبت به این شخصیت اشاره میکند و آن را بهعنوان نوری بینظیر معرفی میکند که دنیا را روشنی میبخشد. او به اهمیت تبعیت از او (این شخصیت) و اینکه چگونه باید نسبت به او اطاعت کرد، تأکید میکند. همچنین، شاعر به تضادهای موجود در صفات انسانها اشاره میکند و نشان میدهد که در پس ظواهر فریبنده، حقیقتی عمیق و واقعی وجود دارد. در نهایت، او به این نکته میپردازد که این شخصیت بر تمامی مشکلات و دشواریها غلبه دارد و همواره میتواند انسانها را از تیرگیها نجات دهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
فقیر است او فقیر است او فقیر ابن الفقیر است او
خبیر است او خبیر است او خبیر ابن الخبیر است او
لطیف است او لطیف است او لطیف ابن اللطیف است او
امیر است او امیر است او امیر ملک گیر است او
پناه است او پناه است او پناه هر گناه است او
چراغ است او چراغ است او چراغ بینظیر است او
سکون است او سکون است او سکون هر جنون است او
جهان است او جهان است او جهان شهد و شیر است او
چو گفتی سر خود با او بگفتی با همه عالم
وگر پنهان کنی میدان که دانای ضمیر است او
وگر ردت کنند اینها بنگذارد تو را تنها
درآ در ظل این دولت که شاه ناگریز است او
به سوی خرمن او رو که سرسبزت کند ای جان
به زیر دامن او رو که دفع تیغ و تیر است او
هر آنچ او بفرماید سمعنا و اطعنا گو
ز هر چیزی که میترسی مجیر است او مجیر است او
اگر کفر و گنه باشد وگر دیو سیه باشد
چو زد بر آفتاب او یکی بدر منیر است او
سخن با عشق میگویم سبق از عشق میگیرم
به پیش او کشم جان را که بس اندک پذیر است او
بتی دارد در این پرده بتی زیبا ولی مرده
مکش اندر برش چندین که سرد و زمهریر است او
دو دست و پا حنی کرده دو صد مکر و مری کرده
جوان پیداست در چادر ولیکن سخت پیر است او
اگر او شیر نر بودی غذای او جگر بودی
ولیکن یوز را ماند که جویای پنیر است او
ندارد فر سلطانی نشاید هم به دربانی
که اندر عشق تتماجی برهنه همچو سیر است او
اگر در تیر او باشی دوتا همچون کمان گردی
از او شیری کجا آید ز خرگوشی اسیر است او
دلم جوشید و میخواهد که صد چشمه روان گردد
ببست او راه آب من به ره بستن نکیر است او