در سفر هوای تو بیخبرم به جان تو
نیک مبارک آمدهست این سفرم به جان تو
در این شعر، شاعر از سفر و حال و هوای خود در عشق و محبت به معشوق میگوید. او اشاره میکند که این سفر برایش مبارک است و از زیباییهای معشوق سخن میگوید. به تشبیههایی مانند قمر و هلال اشاره میکند و به حالت عشق و آرزوی وصال میپردازد. شاعر همچنین از احساسات درونی خود، از جمله سوز دل و اشتیاق برای دیدن معشوق، سخن میگوید و در نهایت به چراغ روشنی که عشق به معشوق در زندگیاش ایجاد کرده اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در سفر هوای تو بیخبرم به جان تو
نیک مبارک آمدهست این سفرم به جان تو
لعل قبا سمر شدی چونک در آن کمر شدی
کشته زار در میان زان کمرم به جان تو
همچو قمر برآمدی بر قمران سر آمدی
همچو هلال زار من زان قمرم به جان تو
خشک و ترم خیال تو آینه جمال تو
خشک لبم ز سوز دل چشم ترم به جان تو
تا تو ز لعل بستهات تنگ شکر گشادهای
چون مگس شکسته پر بر شکرم به جان تو
دام همیشه تا بود آفت بال و پر بود
رسته شود ز دام تو بال و پرم به جان تو
در تبریز شمس دین هست چراغ هر سحر
طالب آفتاب من چون سحرم به جان تو