شب شد ای خواجه ز کی آخر آن یار تو کو
یار خوش آواز تو آن خوش دم و شش تار تو کو
در این شعر، شاعر به جستجوی یار خود میپردازد و میپرسد که یار خوشآوازش کجاست. او توصیف میکند که یار لطیف و عزیزش در خواب است و نالههای شیرین او بیدار شود. شاعر خواهان حضوری مؤثر از یار است که بتواند زندگی را دوباره زنده کند و شور و شوقی به ارمغان بیاورد. در نهایت، او از یار میخواهد که مانند دم خود، رونق و نشاطی به زندگیاش ببخشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شب شد ای خواجه ز کی آخر آن یار تو کو
یار خوش آواز تو آن خوش دم و شش تار تو کو
یار لطیف تر تو خفته بود در بر تو
خفته کند ناله خوش خفته بیدار تو کو
گاه نماییش رهی گوش بمالیش گهی
دم ز درون تو زند محرم اسرار تو کو
زنده کند هر وطنی ناله کند بیدهنی
فتنه هر مرد و زنی همدم گفتار تو کو
دست بنه بر رگ او تیز روان کن تک او
ای دم تو رونق ما رونق بازار تو کو