بانگ برآمد ز دل و جان من
که ز معشوقه پنهان من
این شعر به عواطف عمیق و ارتباط عاشقانه اشاره دارد. شاعر از دل و جان خود سخن میگوید و احساساتش را نسبت به معشوقهاش بیان میکند. او به سجده و بندگی خود در برابر معشوق اشاره دارد و از دردها و زخمهای قلبیاش میگوید. دل او به دلیل معشوقش خسته و پریشان است و حتی از معشوق میخواهد که بر زخمهایش بگوید. شاعر در ادامه به عشق و قربانی شدن برای معشوقهاش اشاره میکند و از اشکها و احساساتش میگوید. در نهایت، او خود را بنده این عشق میداند و به شرافت و عمیق بودن این ارتباط تاکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بانگ برآمد ز دل و جان من
که ز معشوقه پنهان من
سجده گه اصل من و فرع من
تاج سر من شه و سلطان من
خسته و بستهست دل و دست من
دست غم یوسف کنعان من
دست نمودم که بگو زخم کیست
گفت ز دست من و دستان من
دل بنمودم که ببین خون شدهست
دید و بخندید دلستان من
گفت به خنده که برو شکر کن
عید مرا ای شده قربان من
گفتم قربان کیم یار گفت
آن منی آن منی آن من
صبح چو خندید دو چشمم گریست
دید ملک دیده گریان من
جوش برآورد و روان کرد آب
از شفقت چشمه حیوان من
نک اثر آب حیاتش نگر
در بن هر سی و دو دندان من
آب حیات است روانه ز جوش
تازه بدو سدره ایمان من
بنده این آبم و این میراب
بنده تر از من دل حیران من
بس کن گستاخ مرو هین خموش
پیش شهنشاه نهان دان من