سیر گشتم ز نازهای خسان
کم زنم من چو روغن به لسان
شاعر در این شعر از ناز و فریبهای دیگران خسته شده و تصمیم میگیرد که احساسات و شیرینیهای خود را پنهان کند تا دیگران نتوانند از او سوءاستفاده کنند. او میگوید که دیگر خود را به کسی نشان نمیدهد و از رفاقت و ارتباط با دیگران دوری میکند. در نهایت، شاعر از خدا طلب یاری میکند تا او را از این افراد دور نگه دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سیر گشتم ز نازهای خسان
کم زنم من چو روغن به لسان
بعد از این شهد را نهان دارم
تا نیفتند اندر او مگسان
خویش را بعد از این چنان دزدم
که نیابند مر مرا عسسان
هر زمان جانب دگر تازم
بیرفیقان و صاحبان و کسان
ای خدا در تو چون گریختهام
این چنین قوم را به من مرسان