ای هفت دریا گوهر عطا کن
وین مسها را پرکیمیا کن
در این شعر، شاعر از دریا و گنجهای آن میخواهد که به او عطا کند و مس را به طلا تبدیل کند. او به شمعی چون مستان اشاره میکند و از این که وفا و محبت کافی دریافت نکرده، رنج میبرد. شاعر از درد و غم خود میگوید و میخواهد که معشوقش این مشکلات را برطرف کند. او به خوبیهای معشوق اشاره کرده و از او میخواهد که در تاریکی زندگی به او روشنی و امید ببخشد. در نهایت، شاعر از یتیمی و رنجهای خود سخن میگوید و درخواست میکند که در کنار معشوقش قرار گیرد و این غمها را برطرف کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای هفت دریا گوهر عطا کن
وین مسها را پرکیمیا کن
ای شمع مستان وی سرو بستان
تا کی ز دستان آخر وفا کن
بگریست بر ما هر سنگ خارا
این درد ما را جانا دوا کن
ای خشم کرده دیدار برده
این ماجرا را یک دم رها کن
احسان و مردی بسیار کردی
آن مردمی را اکنون دو تا کن
ای خوب مذهب ای ماه و کوکب
در ظلمت شب چون مه سخا کن
درد قدیمی رنج سقیمی
گرد یتیمی از ما جدا کن
گر در نعیمم در زر و سیمم
بیتو یتیمم درمان ما کن
من لب ببستم در غم نشستم
بگشای دستم قصد لقا کن