ببردی دلم را بدادی به زاغان
گرفتم گروگان خیالت به تاوان
شعر به توصیف احساسات شاعر درباره عشق و بیتابی او نسبت به معشوق میپردازد. او از زخمهای دل ناشی از جدایی و بیقراری صحبت میکند و میخواهد که معشوق به او نزدیک شود. شاعر شراب را نمادی از شادی و آرامش میداند و از معشوق میخواهد که شراب بیاورد تا دلش را جمع کند. او سپس از خواستهها و نیازهای روحی خود میگوید و آرزو دارد که دلش آرام بگیرد. در نهایت، شاعر به آرامش و سکوت روحی اشاره میکند و میخواهد که وجودش هر چه بیشتر به معشوق نزدیک شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ببردی دلم را بدادی به زاغان
گرفتم گروگان خیالت به تاوان
درآیی درآیم بگیری بگیرم
بگویی بگویم علامات مستان
نشاید نشاید ستم کرد با من
برای گریبان دریدن ز دامان
بیاور بیاور شرابی که گفتی
مگو که نگفتم مرنجان مرنجان
شرابی شرابی که دل جمع گردد
چو دل جمع گردد شود تن پریشان
نخواهم نخواهم شرابی بهایی
از آن بحر بگشا شراب فراوان
ز تو باده دادن ز من سجده کردن
ز من شکر کردن ز تو گوهرافشان
چنانم کن ای جان که شکرم نماند
وظیفه بیفزا دو چندان سه چندان
بجوشان بجوشان شرابی ز سینه
بهاری برآور از این برگ ریزان
خرابم کن ای جان که از شهر ویران
خراجی نجوید نه دیوان نه سلطان
خمش باش ای تن که تا جان بگوید
علی میر گردد چو بگذشت عثمان
خمش کردم ای جان بگو نوبت خود
توی یوسف ما توی خوب کنعان