توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن
توی که خرمن مایی و آفت خرمن
این شعر درباره عشق و تأثیرات آن بر زندگی انسان است. شاعر به تبیین رابطهای عمیق و متناقض با معشوق میپردازد. او معشوق را با صفات مختلفی وصف میکند؛ گاهی او را دوست، گاهی دشمن و گاهی مسبب خوشی و ناراحتی میداند. با اشاره به قدرت عشق، شاعر احساسات و افکار خود را در مورد این رابطه متناقض بیان میکند و به زیباییهای عشق و همچنین دردهای ناشی از آن اشاره میکند. در نهایت، عشق را به عنوان نیرویی قدرتمند و تأثیرگذار در زندگی معرفی میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن
توی که خرمن مایی و آفت خرمن
هزار جامه بدوزی ز عشق و پاره کنی
و آنگهان بنویسی تو جرم آن بر من
تو قلزمی و دو عالم ز توست یک قطره
قراضهای است دو عالم توی دو صد معدن
تو راست حکم که گویی به کور چشم گشا
سخن تو بخشی و گویی که گفت آن الکن
بساختی ز هوس صد هزار مغناطیس
که نیست لایق آن سنگ خاص هر آهن
مرا چو مست کشانی به سنگ و آهن خویش
مرا چه کار که من جان روشنم یا تن
تو بادهای تو خماری تو دشمنی و تو دوست
هزار جان مقدس فدای این دشمن
تو شمس دین به حقی و مفخر تبریز
بهار جان که بدادی سزای صد بهمن