ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون
خیرهٔ عشقت چو من، این فلکِ سرنگون
این شعر درباره عشق عمیق و جنونآمیز است که شاعر به آن دچار شده است. او از درد و شوق عشق صحبت میکند و میگوید که عشقش باعث شده جهان به زبونی بیفتد. او به شدت تحت تأثیر زیبایی محبوبش قرار دارد و احساساتش را با تصاویری از می و مستی بیان میکند. در اثر انتظار برای دیدن محبوب، او عمیقاً به خمار و دلتنگی دچار شده است. شاعر همچنین به لحظهای اشاره میکند که محبوبش به او نزدیک میشود، اما در نهایت احساس رهایی نمیکند و اسیر عشقش میماند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون
خیرهٔ عشقت چو من، این فلکِ سرنگون
میدر و میدوز تو، میبر و میسوز تو
خون کن و میشوی تو، خون دلم را به خون
چونک ز تو خاستهست، هر کژ تو راست است
لیک بتا راست گو، نیست مقام جنون؟
دوش خیال نگار، بعدِ بسی انتظار
آمد و من در خمار، یا رب چون بود چون
خواست که پر واکُند، روی به صحرا کند
باز مرا میفریفت از سخن پرفسون
گفتم: "والله که نی، هیچ مساز این بنا
گر عجمی "رفت، نیست" ور عربی "لایکون"
در دل شب آمدی، نیک عجب آمدی
چون برِ ما آمدی نیست رهایی کنون