خواجه غلط کردهای در روشِ یار من
صد چو تو هم گم شود در من و در کار من
در این شعر، شاعر به خواجهای (دوست یا معشوق) اشاره میکند که در مقایسه با خود، ناچیز و بیارزش است. او بیان میکند که عشق و عواطف عمیقتر از آناند که هرکس بتواند به سادگی درک کند و فقط افراد خاصی سزاوار آن هستند. شاعر از طعنه و کنایه استفاده میکند تا نشان دهد که عشق و زیباییهای واقعی فراتر از آن است که دیگران تصور کنند و به نقد کسانی میپردازد که خود را در جایگاه عشق قرار میدهند اما در حقیقت لایق آن نیستند. همچنین به تمایز میان عاشق واقعی و کسانی که در پی فریب و دغلاند اشاره میکند، و در نهایت به اهمیت شمس تبریزی به عنوان یک شخصیت معنوی و الهامبخش اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خواجه غلط کردهای در روشِ یار من
صد چو تو هم گم شود در من و در کار من
نبود هر گردنی لایق شمشیر عشق
خون سگان کی خورَد؟ ضیغَمِ خونخوارِ من
قلزم من کی کشد تخته هر کشتیی ؟
شوره تو کی چرد ز ابر گهربار من
سر بمگردان چنین پوز مجنبان چنان
چون تو خری کی رسد در جو انبار من ؟
خواجه به خویش آ یکی چشم گشا اندکی
گرچه نه بر پای توست اندک و بسیار من
گفت که « عاشق چرا مست شد و بیحیا ؟»
باده حیا کی هلد !؟ خاصه ز خمار من
فتنه گرگی شده هم دغل و مکر او
دام وی از وی کند قانص عیار من
بر سر بازار او گرگ کهن کی خرند ؟
هر طرفی یوسفی زنده به بازار من
همچو تو جغدی کجا باغ ارم را سزد ؟
بلبل جان هم نیافت راه به گلزار من
مفخر تبریزیان شمس حق و دین بگو
بلک صدای تو است این همه گفتار من