دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن
گر دی نکرد سرما سرمای هر دو بر من
در این متن، شاعر به موضوع عشق و فنا پرداخته و با استفاده از تصاویری مانند آتش و هیزم، مفاهیم عمیق معنوی را به تصویر کشیده است. او به رابطه عشق و فنا اشاره میکند و میگوید که آتش عشق به خدا باید در دل مؤمن باشد و این عشق باعث روشنایی و آگاهی او میشود. همچنین، شاعر به تقابل مؤمنان و بتپرستان اشاره میکند و تأکید دارد که عشق حقیقی باید انسان را زنده و پرشور نگه دارد. او به تأثیرات عشق بر زندگی انسانی و تغییراتی که در دل و جان افراد ایجاد میکند، اشاره دارد و از اثرات مثبت و روشنفکرانه آن سخن میگوید. در انتها، شاعر به اهمیت دانش و فهم دروننگرانه اشاره میکند و به شخصیت شمس تبریزی به عنوان منبع الهام و آگاهی اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن
گر دی نکرد سرما سرمای هر دو بر من
سرما چو گشت سرکش هیزم بنه در آتش
هیزم دریغت آید؟ هیزم به است یا تن؟
نقش فناست هیزم عشق خداست آتش
در سوز نقشها را ای جان پاکدامن
تا نقش را نسوزی جانت فسرده باشد
مانند بتپرستان دور از بهار و مؤمن
در عشق همچو آتش چون نقره باش دلخوش
چون زادهٔ خلیلی آتش تو راست مَسکن
آتش به امر یزدان گردد به پیش مردان
لاله و گل و شکوفه ریحان و بید و سوسن
مؤمن فسون بداند بر آتشش بخواند
سوزش در او نماند ماند چو ماه روشن
شاباش ای فسونی کافتد از او سکونی
در آتشی که آهن گردد از او چو سوزن
پروانه زان زند خود بر آتش موقّد
کو را همینماید آتش به شکل روزن
تیر و سنان به حمزه چون گلفشان نماید
در گلفشان نپوشد کس خویش را به جوشن
فرعون همچو دوغی در آب غرقه گشته
بر فرق آب موسی بنشسته همچو روغن
اسپان اختیاری حمال شهریاری
پالان کشند و سرگین اسبان کند و کودن
چو لک لک است منطق بر آسیای معنی
طاحون ز آب گردد نه از لکلک مُقنّن
زان لک لک ای برادر گندم ز دلو بجهد
در آسیا درافتد گردد خوش و مطحّن
وز لک لک بیان تو از دلو حرص و غفلت
در آسیا درافتی یعنی رهی مُبیّن
من گرم میشوم جان اما ز گفت و گو نی
از شمس دین زرین تبریز همچو معدن