ای محو راه گشته از محو هم سفر کن
چشمی ز دل برآور در عین دل نظر کن
شاعر در این شعر به تأمل در عشق و وجود میپردازد. او از دوست و همراه خود میخواهد که در عمق دلش بنگرد و به زیباییهای درون خود توجه کند. دل را به آینهای تشبیه میکند که در آن صدای عشق و زیباییها منعکس میشود. شاعر بر این باور است که باید همواره در جستجوی حقیقت و آگاهی درونی باشیم، حتی اگر سختیها و چالشهایی در زندگی وجود داشته باشد. او عشق را همچون آتش میداند که میتواند انسان را به مسیر روشنی هدایت کند و از ما میخواهد تا از این عشق بهرهبرداری کنیم و از جنون و سودا رهایی یابیم. در نهایت، شاعر به عظمت عشق اشاره میکند و از ویژگیهای جادویی آن میگوید که میتواند زندگی را دگرگون کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای محو راه گشته از محو هم سفر کن
چشمی ز دل برآور در عین دل نظر کن
دل آینه است چینی با دل چو همنشینی
صد تیغ اگر ببینی هم دیده را سپر کن
دانم که برشکستی تو محو دل شدستی
در عین نیست هستی یک حمله دگر کن
تا بشکنی شکاری پهلوی چشمه ساری
ای شیر بیشه دل چنگال در جگر کن
چون شد گرو گلیمی بهر در یتیمی
با فتنه عظیمی تو دست در کمر کن
ماییم ذره ذره در آفتاب غره
از ذره خاک بستان در دیده قمر کن
از ما نماند برجا جان از جنون و سودا
ای پادشاه بینا ما را ز خود خبر کن
در عالم منقش ای عشق همچو آتش
هر نقش را به خود کش وز خویش جانور کن
ای شاه هر چه مردند رندان سلام کردند
مستند و می نخوردند آن سو یکی گذر کن
سیمرغ قاف خیزد در عشق شمس تبریز
آن پر هست برکن وز عشق بال و پر کن