گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن
گفتی خوشی تو بیما زین طعنهها گذر کن
در این شعر، شاعر به یک معشوق خطاب میکند و از او میخواهد که به حال او توجه کند. شاعر به درد و رنجی که از دوری معشوق متحمل میشود اشاره میکند و از او میخواهد تا کمکی کند و این آلام را تسکین دهد. او همچنین به خوشی و امیدی که در عشق معشوق وجود دارد اشاره میکند و این نکته را میگوید که بدون معشوق، هیچ کس خوش نیست. شاعر احساس ناامیدی و پریشانی خود را از کمبود محبت دیگران بیان میکند و درخواست میکند که دستان رحمت خود را به سوی او دراز کند تا شاید از حالت رنج و گرسنگی عاطفی نجات یابد. شعر به وضوح هستهی عواطف عاشقانه، نیاز به محبت و دلسوزی را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گفتی مرا که چونی در روی ما نظر کن
گفتی خوشی تو بیما زین طعنهها گذر کن
گفتی مرا به خنده خوش باد روزگارت
کس بیتو خوش نباشد رو قصه دگر کن
گفتی ملول گشتم از عشق چند گویی
آن کس که نیست عاشق گو قصه مختصر کن
در آتشم در آبم چون محرمینیابم
کنجی روم که یا رب این تیغ را سپر کن
گستاخمان تو کردی گفتی تو روز اول
حاجت بخواه از ما وز درد ما خبر کن
گفتی شدم پریشان از مفلسی یاران
بگشا دو لب جهان را پردر و پرگهر کن
گفتی کمر به خدمت بربند تو به حرمت
بگشا دو دست رحمت بر گرد من کمر کن