گرچه بسی نشستم در نار تا به گردن
اکنون در آب وصلم با یار تا به گردن
این شعر درباره عشق و رنجهای ناشی از آن است. شاعر در ابتدا بیان میکند که با وجود نشستن در آتش عشق، اکنون در آب وصال محبوبش غرق است. او از معشوق خود میخواهد که او را در لطف خود غرق کند، اما دلدار به این اندازه راضی نمیشود. معشوق از او میخواهد که به عمق عشق برود و خود را از محدودیتها آزاد کند. شاعر به معشوقش میگوید که سر و جانش برای اوست و از او درخواست میکند که بر احساساتش مسلط شود. همچنین او بر این نکته تأکید میکند که انسان باید از دام دنیا و مشکلات آن رها شود، زیرا این دنیا مملو از درد و رنج است. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که باید از گفت و گوهای بینتیجه صرف نظر کند و به عمل و تجربه بپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گرچه بسی نشستم در نار تا به گردن
اکنون در آب وصلم با یار تا به گردن
گفتم که تا به گردن در لطفهات غرقم
قانع نگشت از من دلدار تا به گردن
گفتا که سر قدم کن تا قعر عشق میرو
زیرا که راست ناید این کار تا به گردن
گفتم سر من ای جان نعلین توست لیکن
قانع شو ای دو دیده این بار تا به گردن
گفتا تو کم ز خاری کز انتظار گلها
در خاک بود نُه مَه آن خار تا به گردن
گفتم که خار چه بود کز بهر گلستانت
در خون چو گل نشستم بسیار تا به گردن
گفتا به عشق رستی از عالم کشاکش
کان جا همیکشیدی بیگار تا به گردن
رستی ز عالم اما از خویشتن نرستی
عار است هستی تو وین عار تا به گردن
عیاروار کم نه تو دام و حیله کم کن
در دام خویش ماند عیار تا به گردن
دامی است دام دنیا کز وی شهان و شیران
ماندند چون سگ اندر مردار تا به گردن
دامی است طرفهتر زین کز وی فتاده بینی
بیعقل تا به کعب و هشیار تا به گردن
بس کن ز گفتن آخر کان دم بود بریده
کز تاسه نبود آخر گفتار تا به گردن