ای امتان باطل بر نان زنید بر نان
وی امتان مقبل بر جان زنید بر جان
این شعر به توصیف حالتهای انسانی و جستجوی معنا در زندگی میپردازد. شاعر با اشاره به اینکه انسانها مانند حیوانات به دنبال چیزهای مادی هستند، به تفاوت بین انسان و حیوان اشاره میکند. او از حالتهای مختلف جانها سخن میگوید و به توصیف شادی و اندوه میپردازد. در این میان، توجه شاعر به زیباییها و رازهای جهان و شگفتیهای درونی انسان معطوف است. همچنین، گفتگویی با شخصی به نام امیر انجام میشود که در آن شاعر از او میخواهد در کنار او باشد و از دشواریهایی که به واسطه دنیا بر دوش میکشد بگوید. این شعر به بیان احساسات عمیق انسانی، جستجوی عشق و درک معنای وجود پرداخته و به شکل هنرمندانهای احساسات پیچیده را انتقال میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای امتان باطل بر نان زنید بر نان
وی امتان مقبل بر جان زنید بر جان
حیوان علف کشاند غیر علف نداند
آن آدمی بوَد کاو جوید عقیق و مرجان
آن باغها بخفته، وین باغها شکفته
وین قسمتی است رفته، در بارگاه سلطان
جانهاست نارسیده در دامها خزیده
جانهاست برپریده ره برده تا به جانان
جانی ز شرح افزون، بالایِ چرخ گردون
چست و لطیف و موزون چون مه به برج میزان
جانی دگر چو آتش تند و حرون و سرکش
کوتاهعمر و ناخوَش، همچون خیال شیطان
ای خواجه تو کدامی ؟ یا پخته یا که خامی ؟
سرمستِ نقل و جامی ؟ یا شهسوار میدان ؟
روزی به سوی صحرا دیدم یکی معلا
اندر هوا به بالا میکرد رقص و جولان
هر سو از او خروشی او ساکن و خموشی
سرسبز و سبزپوشی جانم بماند حیران
گفتم که « در چه شوری ؟ کز وهمِ خلق دوری
تو نور نور نوری ؟ یا آفتاب تابان ؟ »
گفتا « دلم تنگ شد تن نیز هم سبک شد
تا پاگشاده گشتم از چارمیخ ارکان »
گفتم که « ای امیرم شادت کنار گیرم »
بسیار لابه کردم گفتا که « نیست امکان »
گفتم « بیا وفا کن وین ناز را رها کن
شاخی شکر سخا کن، چه کم شود از آن کان ؟»
گفتا که « من فنایم اندر کنار نایم
نقشی همینمایم از بهر درد و درمان »
گفتم « تو را نباید خود دفع کم نیاید
پنجَه بهانه زاید از طبعت ای سخندان »
گفتا « ز سر یک تو باور کجا کنی تو ؟
طفلی و دَرسَت ابجد، برگیر لوح و میخوان »
گفتم « همین سیاست میکن حلال بادت
صد گونه دفع میده میکُش مرا به هجران »
زود از زبان دیگر صد پاسخ چو شکر
برخواند بر من از بر گشتم خراب و سکران
بسیار اشک راندم تا دیر مست ماندم
تا که برون شد آن شه چون جان ز نقش انسان
داغی بماند حاصل زان صحبت اندر این دل
داغی که از لذیذی ارزد هزار احسان
فرمود مشکلاتی در وی عجب عظاتی
خامش در زبانها آن می نیاید آسان