به شکرخنده ببردی دل من
بشکن شکر دل را مشکن
این شعر دربارهی دلبستگی و عشق عمیق به معشوق نوشته شده است. شاعر از معشوق میخواهد که دلش را نشکند و به او رحم کند، زیرا بیوجود او، دل و جانش در عذاب است. او به معشوق میگوید که بدون او، زندگی معنایی ندارد و تشبیههایی از زیبایی گل و چمن برای بیان این موضوع به کار میبرد. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که به سکوت و خاموشی پایان دهد و قدرت عشق را به یاد آورد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به شکرخنده ببردی دل من
بشکن شکر دل را مشکن
دل ما را که ز جا برکندی
به تو آمد پر و بالش بمکن
بنگر تا به چه لطفش بردی
رحم کن هر نفسش زخم مزن
جانم اندر پی دل میآید
چه کند بیتو در این قالب تن
بیتو دل را نبود برگ جهان
بیتو گل را نبود برگ چمن
هین چرا بند شکستی خاموش
یا مگر نیست تو را بند دهن