هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من
نقل سازد جهت این جگر خسته من
این شعر درباره عشق و احساسات عمیق شاعر نسبت به معشوق است. شاعر به حسرت و آرزوی لحظاتی شیرین اشاره میکند و از زخمهای ناشی از عشق سخن میگوید. او در خواست حضوری میکند و از معشوق میخواهد که با زیباییهایش، شبیه به ماه، احساسات او را تسکین دهد. شاعر به وضعیت خود به عنوان کسی که در جستجوی عشق و شوق است، میپردازد و به درک عمیقتری از عشق و درد آن اشاره میکند. در نهایت، او از معشوق میخواهد که به سخنان عاشقانهاش گوش دهد و در این گفتگو به دنیای پر از احساسات او وارد شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من
نقل سازد جهت این جگر خسته من
دست خود بر سر من مالد از روی کرم
که تو چونی هله ای بیدل و پابسته من
سر گران گشته از آن باده بیساغر من
زعفران کشته بدین لاله بررسته من
زخم بر تار تو اندرخور خود چون رانم
ای گسسته رگت از زخمه آهسته من
چون تنم جان نشود زان ابدی آب حیات
چون دلم برنجهد زان بت برجسته من
هله ای طیف خیالش بنشین و بشنو
یک زمانی سخن پخته به نبشته من
چون مه چارده شب را تو برآرای به حسن
ای به شبها و سحرها به دعا جسته من
چند صفها بشکستی و بدیدی همه را
هیچ دیدی تو صفی چون صف اشکسته من
لاله زار و چمن ار چه که همه ملک وی است
هوس و رغبت او بین تو به گلدسته من
لب ببند و قصص عشق به گوش او گوی
که حریص آمد بر گفتن پیوسته من