خوی با ما کن و با بیخبران خوی مکن
دم هر ماده خری را چو خران بوی مکن
این شعر به نوعی دعوت به تمرکز بر عشق و پرهیز از حواسپرتیها و موانع دنیوی است. شاعر به این نکته اشاره میکند که نباید با بیخبران و کسانی که ارزش عشق را نمیدانند، همراه شد و باید از نفسانیات و تمایلات زودگذر دوری کرد. او به کسانی که در جستجوی عشق واقعی هستند توصیه میکند که دلشان را بر روی هوسها نبندند و به دنبال عشق پایدار باشند. همچنین، شاعر هشدار میدهد که از غرور و فریبایی ظاهری دوری کرده و به عیوب خود توجه نمایند. در نهایت، تأکید بر ضرورت تمرکز بر عشق و پرهیز از هرگونه حواسپرتی و بیاهمیتی در مسیر عشق مطرح میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خوی با ما کن و با بیخبران خوی مکن
دم هر ماده خری را چو خران بوی مکن
اول و آخر تو عشق ازل خواهد بود
چون زن فاحشه هر شب تو دگر شوی مکن
دل بنه بر هوسی که دل از آن برنکنی
شیرمردا دل خود را سگ هر کوی مکن
هم بدان سو که گه درد دوا می خواهی
وقف کن دیده و دل روی به هر سوی مکن
همچو اشتر بمدو جانب هر خاربنی
ترک این باغ و بهار و چمن و جوی مکن
هان که خاقان بنهاده است شهانه بزمی
اندر این مزبله از بهر خدا طوی مکن
میر چوگانی ما جانب میدان آمد
پی اسپش دل و جان را هله جز گوی مکن
روی را پاک بشو عیب بر آیینه منه
نقد خود را سره کن عیب ترازوی مکن
جز بر آن که لبت داد لب خود مگشا
جز سوی آنک تکت داد تکاپوی مکن
روی و مویی که بتان راست دروغین می دان
نامشان را تو قمرروی زره موی مکن
بر کلوخی است رخ و چشم و لب عاریتی
پیش بیچشم به جد شیوه ابروی مکن
قامت عشق صلا زد که سماع ابدی است
جز پی قامت او رقص و هیاهوی مکن
دم مزن ور بزنی زیر لب آهسته بزن
دم حجاب است یکی تو کن و صدتوی مکن