جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن
آنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن
این شعر به توصیف احساسات و تجربیات انسانی میپردازد و به نوعی بیان میکند که چگونه عشق و ارتباط با دیگری میتواند منجر به تغییر در حالت و احساسات فرد شود. شاعر از خندیدن به عنوان یک نماد برای شادی و سرزندگی یاد میکند و نشان میدهد که حتی در مواقع سخت و تاریک نیز میتوان با داشتن عشق و امید، لبخند زد. به عبارتی دیگر، این شعر به قدرت عشق، شادابی و تغییر نگرش درباره زندگی اشاره دارد و این که چگونه میتوان با وجود مشکلات، به زندگی لبخند زد و آن را زیبا دید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن
آنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن
گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم
عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن
بی جگر داد مرا شه دل چون خورشیدی
تا نمایم همه را بیز جگر خندیدن
به صدف مانم خندم چو مرا درشکنند
کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن
یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا
جان هر صبح و سحر همچو سحر خندیدن
گر ترش روی چو ابرم ز درون خندانم
عادت برق بود وقت مطر خندیدن
چون به کوره گذری خوش به زر سرخ نگر
تا در آتش تو ببینی ز حجر خندیدن
زر در آتش چو بخندید تو را می گوید
گر نه قلبی بنما وقت ضرر خندیدن
گر تو میر اجلی از اجل آموز کنون
بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن
ور تو عیسی صفتی خواجه درآموز از او
بر غم شهوت و بر ماده و نر خندیدن
ور دمی مدرسه احمد امی دیدی
رو حلالستت بر فضل و هنر خندیدن
ای منجم اگرت شق قمر باور شد
بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن
همچو غنچه تو نهان خند و مکن همچو نبات
وقت اشکوفه به بالای شجر خندیدن