چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان
که شد ادریسش قیماز و سلیمان به لبان
در این شعر، شاعر به تمجید از یوسف و زیبایی او میپردازد و اشاره میکند که خوشیهای پنهانی در دل غمها نهفته است. او به تنهایی و خجلت گرگها اشاره میکند که از طمع ورزی به یوسف دچار شرمساری شدهاند. شاعر به عشق و حالاتی که از آن ناشی میشود اشاره دارد و میگوید که عشق حتی در درد و غمها نیز خوشیهایی دارد. او همچنین به مطالباتی از عرفان و عشق میپردازد و به دعوتی از جانب شمس تبریزی اشاره میکند که از او میخواهد تا در عشق خاموش بماند و زبانش را نگهدارد. در کل، شعر بیانگر تجربه عمیق عشقی است که در عین درد و رنج، زیباییها و خوشیهای خود را دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان
که شد ادریسش قیماز و سلیمان به لبان
به شکرخانه او رفته به سر لب شکران
مانده اندر عجبش خیره همه بوالعجبان
خبر افتاد که گرگی طمع یوسف کرد
همه گرگان شده از خجلت این گرگ شبان
چه خوشیهای نهان است در آن درد و غمش
که رمیدند ز دارو همه درمان طلبان
بس بود هستی او مایه هر نیست شده
بس بود مستی او عذر همه بیادبان
عارف از ورزش اسباب بدان کاهل شد
که همان بیسببی شد سبب بیسببان
خیز کامروز ز اقبال و سعادت باری
طرب اندر طرب است از مدد بوطربان
من بر آن بودم کز جان و دل تفسیده
بازگویی صفت عشق به روزان و شبان
شمس تبریزی مرا دوش همیگفت خموش
چون تو را عشق لب ماست نگهدار زبان