موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین
از فراق دلبری کاسدکن خوبان چین
این شعر به توصیف حال و روز شاعر در اثر فراق معشوق میپردازد. شاعر از سپیدی مو و چروکهای رویش به عنوان نشانههای گذر زمان و تأثیر دلتنگی صحبت میکند. او میگوید که گوش او کمتر به سخنان دیگران توجه دارد و قلبش نسبت به دیدن چهره محبوب مظلوم است. شاعر تلاش میکند تا غم را از خود دور کند، اما شادیهای او رنگ غم به خود میگیرند. او در عین حال از درد و رنج خود با دست زدن به سنگی یاد میکند و میداند که این کار او را نجات نخواهد داد. در پایان، او با دیدن حال دلشکسته و پریشان رنگ معشوق، از او میپرسد که حالش چطور است و او را در حال گریه میبیند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین
از فراق دلبری کاسدکن خوبان چین
جان ز غیرت گوش را گوید حدیثش کم شنو
دل ز غیرت چشم را گوید که رویش را مبین
دست عشرت برگشادم تا ببندم پای غم
عشرتم همرنگ غم شد ای مسلمانان چنین
دست در سنگی زدم دانم که نرهاند مرا
لیک غرقه گشته هم چنگی زند در آن و این
از در دل درشدم امروز دیدم حال او
زردروی و جامه چاک و بییسار و بییمین
گفتمش چونی دلا او گریه درشدهای های
از فراق ماه روی همنشان همنشین