جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمان
مست کن جان را که تا اندررسد در کاروان
این شعر دربارهی عشق، مستی و دلباختگی به معشوق است. شاعر از ساقی میخواهد که جام را پر کند و آتش غمها را برطرف کند تا انسانها در کاروان عشق مست شوند. او به وصف میپردازد که چطور میتواند دلها را شاد کند و غم را از میان ببرد. شاعر همچنین به نعمتها و زیباییهای میپردازد که از بوی عشق و می ناشی میشوند. عشق را به مهمانی تشبیه کرده و بیان میکند که حتی کسانی که در مسیر زهد و دینداریاند نیز تحت تاثیر این عشق قرار میگیرند. او نشان میدهد که عشق به اندازهای قوی است که میتواند نشانها و هویتها را محو کند و همه را در دریای محبت غرق کند. در انتها، شاعر از حقایق وجودی و رازهای عشق سخن میگوید و از خداوند میخواهد که معشوق را به او نمایان کند. شعر با اشاره به پیوند عمیق میان عشق و وجود شاعر به پایان میرسد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمان
مست کن جان را که تا اندررسد در کاروان
از خم آن می که گر سرپوش برخیزد از او
بررود بر چرخ بویش مست گردد آسمان
زان میی کز قطره جان بخش دل افروز او
می شود دریای غم همچون مزاجش شادمان
چون نهد پا در دماغ سرکشان روزگار
در زمان سجده کنان گردند همچون خادمان
جان اگرچه بس عزیز است نزد خاص و نزد عام
لیک نزد خاص باشد بوی آن می جان جان
جان و ماه و جان و قالب بینشان شد از میی
کید او از بینشانی بردراند هر نشان
خمخانه لم یزل جوشیده زان می کز کفش
گشته ویرانه به عالم در هزاران خاندان
گر به مغرب بوی آن می از عدم یابد گشاد
مست گردند زاهدان اندر هری و طالقان
دست مست خم او گر خار کارد در زمین
شرق تا مغرب بروید از زمینها گلستان
بانگ چنگ چنگی سرمست عشقش دررسد
در جهان خوف افتد صد امان اندر امان
گر ز خم احمدی بویی برون ظاهر شود
چون میش در جوش گردد چشم و جان کافران
گر ز خمر احمدی خواهی تمام بوی و رنگ
منزلی کن بر در تبریز یک دم ساربان
تا شوی از بوی جان حق خصال می فعال
وز تجلیهای لطفش هم قرین و هم قران
در درون مست عشقش چیست خورشید نهان
آن که داند جز کسی جانا که آن دارد از آن
گرچه می پرسید عقلم هر دم از استاد عشق
سر آن می او نمیفرمود الا آن آن
هر دمی از مصر آن یوسف سوی جانهای ما
تنگهای شکر می وش رسد صد کاروان
جان من در خم عشقش می بجوشد جوشها
آه اگر بودی سوی ایوان عشقش نردبان
چون جهد از جان من القاب او مانند برق
چشم بیند از شعاعش صد درخش کاویان
صد هزاران خانهها سازد میش در صحن جان
چون کند زیر و زبر سودای عشقش خاندان
بوی عنبر می رود بر عرش و بر روحانیان
گرچه جان تو خورد هم نیم شب از می نهان
از ملولی هجر او چون سامری اندر جهان
جانم از جمله جهان گشتهست صحرا بر کران
چون شراب موسی افکن زان خضر کف دررسد
صد چو جان من درآید چون کمر اندر میان
ای خداوند شمس دین مقصود از این جمله توی
ای که خاک تو بود چون جان من دور زمان
در پی آن می که خوردم از پیاله وصل تو
این چنین زهرت ز جام هجر خوردم مزمزان
همچو تبریز و چو ایام همایون تو شاه
خود نبودهست و نباشد بیمکان و بیاوان