روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن
زلف او دعوی کند کاینک رسن بازی رسن
این شعر به بررسی عشق و عقل میپردازد و تضاد میان این دو مفهوم را نشان میدهد. شاعر به این نکته اشاره میکند که عشق میتواند انسان را به کارهایی وادار کند که عقل نمیتواند بپذیرد. او از شکست گوهر به وسیله سنگ سخن میگوید و بر این باور است که عشق، حتی در سختیها، ارزشمند است. همچنین اشاراتی به بتها و بتشکنان دارد و به این معنا اشاره میکند که عشق میتواند انسان را از خودخواهیها رها کند. در نهایت، شاعر به قدرت عشق و روح اشاره میکند و میگوید که ذاتیتر از عشق نمیتواند وجود داشته باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن
زلف او دعوی کند کاینک رسن بازی رسن
عقل گوید گوهرم گوهر شکستن شرط نیست
عشق گوید سنگ ما بستان و بر گوهر بزن
سنگ ما گوهر شکست و حیف هم بر سنگ ماست
حیف هم بر روح باشد گر شدش قربان بدن
این نه بس دل را که دلبر دست در خونش کند
این نه بس بت را که باشد چون خلیلش بت شکن
هر که را جست او به رحمت وارهید از جست و جو
هر که را گفت آن مایی وارهید از ما و من
آن لبی کانگشت خود لیسید روزی زان عسل
وصف آن لب را چه گویم کان نگنجد در دهن
هر که صحرایی بود ایمن بود از زلزله
هر که دریایی بود کی غم خورد از جامه کن
کی سلیمان را زیان شد گر شد او ماهی فروش
اهرمن گر ملک بستد اهرمن بد اهرمن
گر بشد انگشتری انگشت او انگشتری است
پرده بود انگشتری کای چشم بد بر وی مزن
چشم بد خود را خورد خود ماه ما زان فارغ است
شمع کی بدنام شد گر نور او بستد لگن