ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیان
هوشیاری در میان بیخودان و مستیان
این شعر به دعوت به شفافیت از حالت هوشیاری و عقلانیت میپردازد و بر اهمیت دیوانگی عاشقانه تأکید میکند. شاعر از ساقی میخواهد که بدون ترس مشروب بدهد تا هوشیاری دیگر باقی نماند و تنها عشق و دیوانگی حاکم شود. او خاطر نشان میکند که عقل مانع تجربههای عمیق و واقعی است و عیبجویی از عقل ناشی میشود. در انتها، شاعر با استفاده از تمثیلهایی چون یوسف و عیسی، به انتقال مفاهیم عمیقتری از عشق و رهایی از قید و بندهای عقل اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیان
هوشیاری در میان بیخودان و مستیان
بی محابا درده ای ساقی مدام اندر مدام
تا نماند هوشیاری عاقلی اندر جهان
یار دعوی می کند گر عاشقی دیوانه شو
سرد باشد عاقلی در حلقه دیوانگان
گر درآید عاقلی گو کار دارم راه نیست
ور درآید عاشقی دستش بگیر و درکشان
عیب بینی از چه خیزد خیزد از عقل ملول
تشنه هرگز عیب داند دید در آب روان
عقل منکر هیچ گونه از نشانها نگذرد
بی نشان رو بینشان تا زخم ناید بر نشان
یوسفی شو گر تو را خامی بنخاسی برد
گلشنی شو گر تو را خاری نداند گو مدان
عیسیی شو گر تو را خانه نباشد گو مباش
دیدهای شو گرت روپوشی نماند گو ممان