ای برادر تو چه مرغی خویشتن را بازبین
گر تو دست آموز شاهی خویشتن را باز بین
این شعر به نوعی دعوت به خودشناسی و بازبینی درونی است. شاعر از برادرش میخواهد که خودش را بررسی کند و تواناییهایش را ببیند. او به اهمیت آگاهی از درون اشاره میکند و میگوید کسی که از خود دور شود، نباید او را در این دنیا بدون همسفر و یار دانست. شاعر به آفتاب و نور آن اشاره میکند و میگوید که ما هم باید از آن نور بهرهمند شویم. سپس از شخصی به نام اکسیر میخواهد که مس را به طلا تبدیل کند و از او میخواهد تا روح انسان را زنده کند. این داستان به اشاره به نیاز انسان به پرواز و رهایی از قید و بند است. شاعر به درک عمیقتری از وجود و پیوند با خدا اشاره میکند و در نهایت به پذیرش خاکی بودن انسان و تلاش برای رسیدن به مقام والاتر اشاره دارد. به طور کلی، پیام شعر دعوت به شناخت خویشتن و نیل به سیر و سلوک معنوی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای برادر تو چه مرغی خویشتن را بازبین
گر تو دست آموز شاهی خویشتن را باز بین
هر کی انبازی برید از خویش آن بازی مدان
در جهان او را چو حق بیمثل و بیانباز بین
ز آفتابی کآفتاب آسمان یک جام او است
ذرهها و قطرهها را مست و دست انداز بین
چونک قبله شاه یابی قبله اقبال شو
چون دو دم خوردی ز جامش بخت را دمساز بین
گفتم ای اکسیر بنما مس را چون زر کنی
رو به صرافان دل آورد گفتا گاز بین
گفتمش چون زنده کردی مرغ ابراهیم را
گفت پر و بال برکن هم کنون پرواز بین
گفتم از آغاز مرغ روح ما بیپر بدهست
گفت هین بشکن قفس آغاز بیآغاز بین
زان فروبسته دمی کت همدم و همراز نیست
چشم بگشا هر دمی همراز بین همراز بین
این دمی چندی که زد جان تو در سوز و نیاز
چون دم عیسی به حضرت زنده و باساز بین
خاک خواری را بمان چون خاک خواری پیشه گیر
خاک را از بعد خواری در چمن اعزاز بین