می گزید او آستین را شرمگین در آمدن
بر سر کویی که پوشد جانها حله بدن
این شعر به موضوع عشق و دلدادگی میپردازد و تصاویری از دگرگونیهای روحی و احساسی عاشق را به تصویر میکشد. شاعر به زیباییهای بزم عشق و کارکردهای شمع و شعله اشاره میکند و نیز به همبستگی روح و جسم در عشق اشاره میکند. او بر اهمیت رهایی از تعصبات و ظاهرگرایی تأکید دارد و به خواستهٔ عاشقان برای نزدیک شدن به معشوق میپردازد. در نهایت، تصویر عشق را به گونهای توصیف میکند که در آن هویت فردی به وحدت و عشق تبدیل میشود و عاشق در این مقام به شادی و رقص روحی میرسد. شاعر به دلدادگی خود و همچنین به عشق به شمس تبریزی اشاره میکند و از پیوند عمیق و سرشار از احساس بین عاشق و معشوق سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
می گزید او آستین را شرمگین در آمدن
بر سر کویی که پوشد جانها حله بدن
آن طرف رندان همه شب جامهها را می کنند
تا ببینی روز روشن ما و من بیما و من
رومیانش جامه دزد و زنگیانش جامه دوز
شاد باش ای جامه دزد و آفرین ای جامه کن
سرفرازی کار شمع و سرسپاری کار او
شرط باشد هر دو کارش هر کی شد شمع لگن
در سپردن هر کی زودتر در فروزش بیشتر
سر بنه در زیر پای و دستکی بر هم بزن
چون درآرد ماه رویی دست خود در گردنت
ترک کن سالوس را تو خویش را بر وی فکن
تا بریزی و برویی آن زمان در باغ او
روی گل بر روی گل هم یاسمن بر یاسمن
عاشقان اندرربوده از بتان روبندها
زانک در وحدت نباشد نقشهای مرد و زن
بر سر گور بدن بین روحها رقصان شده
تا بدیده صد هزاران خویشتن بیخویشتن
زلف عنبرسای او گوید به جان لولیان
خیز لولی تا رسن بازی کنیم اینک رسن
مرتضای عشق شمس الدین تبریزی ببین
چون حسینم خون خود در زهر کش همچون حسن