چو بربندند ناگاهت زنخدان
همه کار جهان آن جا زنخ دان
در این شعر، شاعر به فلسفهٔ زندگی و حقیقت وجود اشاره میکند. او به انسان میگوید که وقتی دنیا و امور آن ناگهان به هم میریزد، تمام توجه باید به آنچه در درون انسان است معطوف شود. انسان در دنیای فانی به دنبال حقیقت و رحمت است، و باید از محدودیتهای دنیا رها شده و به سمت حق برود. شاعر به انسان هشدار میدهد که نباید فریب دنیا را بخورد و باید نسبت به زمان و سرنوشت خود آگاه باشد. در نهایت، او تأکید میکند که زندگیاش را با شناخت و تفکر نسبت به حقیقت گذرانده و در جستجوی رحمت و معنا باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چو بربندند ناگاهت زنخدان
همه کار جهان آن جا زنخ دان
چو می برند شاخی را ز دو نیم
بلرزد شاخ دیگر را دل از بیم
که گفتت گرد چرخ چنبری گرد
که قد همچو سروت چنبری کرد
نمیبینم تو را آن مردی و زور
که بر گردون روی نارفته در گور
تو تا بنشستهای در دار فانی
نشسته می روی و می نبینی
نشسته می روی این نیز نیکو است
اگر رویت در این رفتن سوی او است
بسی گشتی در این گرداب گردان
به سوی جوی رحمت رو بگردان
بزن پایی بر این پابند عالم
که تا دست از تبرک بر تو مالم
تو را زلفی است به از مشک و عنبر
تو ده کل را کلاهی ای برادر
کله کم جو چو داری جعد فاخر
کله بر آسمان انداز آخر
چرا دنیا به نکته مستحیله
فریبد چو تو زیرک را به حیله
به سردی نکته گوید سرد سیلی
نداری پای آن خر را شکالی
اگر دوران دلیل آرد در آن قال
تخلف دیدهای در روی او مال
تو را عمری کشید این غول در تیه
بکن با غول خود بحثی به توجیه
چرا الزام اویی چیست سکته
جوابش گو که مقلوب است نکته