برو ای دل به سوی دلبر من
بدان خورشید شرق و شمع روشن
این شعر از شاعر به دل میگوید که به سوی محبوب برود، که او نور و روشنایی است. او هشدار میدهد که به سمت بیسویی نرود، چرا که در آنجا مسکنی یافت نمیشود. شاعر همچنین اشاره میکند که عشق و ایمان در سایه محبوب حقیقی میسر است و او میتواند گنجینهای از ثروت و آزادی را به دل بدهد. در ادامه، از زیباییهای طبیعی و شادی صحبت میکند و به دلدادگی و عشق به محبوب میپردازد. او را به ورود به دریا و آتش عشق دعوت میکند و از غم و اندوه جدا کردن و به شادی روی آوردن میگوید. در نهایت، او بر اهمیت کار و تلاش در این مسیر تأکید کرده و به سکوت و تفکر به عنوان ابزارهایی برای رسیدن به عشق و زیبایی اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
برو ای دل به سوی دلبر من
بدان خورشید شرق و شمع روشن
مرو هر سو به سوی بیسویی رو
که هر مسکین بدان سو یافت مسکن
بنه سر چون قلم بر خط امرش
که هر بیسر از او افراشت گردن
که جز در ظل آن سلطان خوبان
دل ترسندگان را نیست مأمن
به دستت او دهد سرمایه زر
ز پایت او گشاید بند آهن
ور از انبوهی از در ره نیابی
چو گنجشکان درآ از راه روزن
وگر زان خرمن گل بو نیابی
چه سود عنبرینه و مشک و لادن
وگر سبلت ز شیرش تر نکردی
برو ای قلتبان و ریش می کن
چو دیدی روی او در دل بروید
گل و نسرین و بید و سرو و سوسن
درآمیزد دلت با آب حسنش
چو آتش که درآویزد به روغن
درآ در آتشش زیرا خلیلی
مرم ز آتش نهای نمرود بدظن
درآ در بحر او تا همچو ماهی
بروید مر تو را از خویش جوشن
ز کاه غم جدا کن حب شادی
که آن مه را برای ماست خرمن
بهار آمد برون آ همچو سبزه
به کوری دی و بر رغم بهمن
نخمی چون کمان گر تیر اویی
به قاب قوس رستستی ز مکمن
زهی بر کار و ساکن تو به ظاهر
مثال مرهمی در کار کردن
خمش کن شد خموشی چون بلادر
بلادر گر ننوشی باش کودن