دل معشوق سوزیده است بر من
وزان سوزش جهان را سوخت خرمن
این شعر بیانگر احساسی عمیق از عشق و دلتنگی است. شاعر از آتش سوز دل معشوق سخن میگوید که بر زندگیاش تأثیر گذاشته و جهانی را به آتش کشیده است. این سوزش به شمعی تشبیه میشود که جان او را میسوزاند و از آن نور و روشنی تازهای به وجود میآید. عشق در این شعر به منزلهی روشنایی و امید توصیف شده است که از دل تاریکیهای دنیا عبور میکند. شاعر از یار بدخو میخواهد که به سوی او بیاید و نشان میدهد که در این سوی عشق، بهار و زندگی وجود دارد. در پایان، با اشاره به شمسالدین تبریزی به عنوان منبع جان و زندگی، شاعر تمایل خود را برای وصل به محبوبش بیان میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دل معشوق سوزیده است بر من
وزان سوزش جهان را سوخت خرمن
بزد آتش به جان بنده شمعی
کز او شد موم جان سنگ و آهن
پدید آمد از آن آتش به ناگه
میان شب هزاران صبح روشن
به کوی عشق آوازه درافتاد
که شد در خانه دل شکل روزن
چه روزن کآفتاب نو برآمد
که سایه نیست آن جا قدر سوزن
از آن نوری که از لطفش برستهست
ز آتش گلبن و نسرین و سوسن
از آن سو بازگرد ای یار بدخو
بدین سو آ که این سوی است مؤمن
به سوی بیسوی جمله بهار است
به هر سو غیر این سرمای بهمن
چو شمس الدین جان آمد ز تبریز
تو جان کندن همیخواهی همیکن