ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن
وز نیک و بدت پاک بخواهیم بریدن
در این شعر، شاعر به مفهوم عشق و وابستگی عاطفی اشاره دارد. او از معشوقش میخواهد که با کشیدن دستش او را از نیک و بد پاک کند. هر چند شبهای غفلت طولانیاند، شاعر در تلاش است تا به مانند صبحی تازه به زندگیاش دمیده شود. او از معشوق میخواهد که پردههای نفاق و دورویی را کنار بزند و به او نزدیک شود. شاعر به میوههای باغ دنیا اشاره میکند و میگوید که تو نمیتوانی به گرد تردید بگذرانی. او از معشوق تقاضا میکند که به حال دل آسیبدیدهاش رحم کند و بفهمد که صدای طپش قلبش فقط به گوش او میرسد. شاعر در نهایت به این نکته میرسد که تنها راه تسکین درد دل و چشمش، دیدن روی معشوق است و از او میخواهد که این حقیقت را هر چه زودتر درک کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن
وز نیک و بدت پاک بخواهیم بریدن
هر چند شب غفلت و مستیت دراز است
ما بر همه چون صبح بخواهیم دمیدن
در پرده ناموس و دغل چند گریزی
نزدیک رسیدهست تو را پرده دریدن
هر میوه که در باغ جهان بود همه پخت
ای غوره چون سنگ نخواهی تو پزیدن
رحم آر بر این جان که طپان است در این دام
نشنود مگر گوش تو آواز طپیدن
چشمی است تو را در دل و آن چشم به درد است
پس چیست غم تو به جز آن چشم خلیدن
چون می خلد آن چشم بجو دارو و درمان
تا بازرهی از خلش و آب دویدن
داروی دل و دیده نبودهست و نباشد
ای یوسف خوبان به جز از روی تو دیدن
هین مخلص این را تو بفرما به تمامی
که گفت تو و قول تو مزد است شنیدن