بی او نتوان رفتن بیاو نتوان گفتن
بی او نتوان شستن بیاو نتوان خفتن
این شعر درباره وابستگی و عشق عمیق به معشوق است. شاعر بیان میکند که بدون آن محبوب، زندگی بیمعناست و هیچ چیز دیگر نمیتواند او را خوشحال کند. او عشق را به گونهای توصیف میکند که هر لحظه آن معشوق، آگاهی و معنای زندگی است. همچنین، شاعر به جذابیت و آرزوی رسیدن به آن محبوب اشاره میکند و میگوید که وابستگی به او مانند کششی است که انسان را از رنج و وسوسههای دنیوی آزاد میکند. در نهایت شاعر به تنهایی خود و جایگاهش در کنار محبوب اشاره میکند و به نوعی احساس حقارت و ناتوانی در این رابطه را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بی او نتوان رفتن بیاو نتوان گفتن
بی او نتوان شستن بیاو نتوان خفتن
ای حلقه زن این در در باز نتان کردن
زیرا که تو هشیاری هر لحظه کشی گردن
گردن ز طمع خیزد زر خواهد و خون ریزد
او عاشق گل خوردن همچون زن آبستن
کو عاشق شیرین خد زر بدهد و جان بدهد
چون مرغ دل او پرد زین گنبد بیروزن
این باید و آن باید از شرک خفی زاید
آزاد بود بنده زین وسوسه چون سوسن
آن باید کو آرد او جمله گهر بارد
یا رب که چهها دارد آن ساقی شیرین فن
دو خواجه به یک خانه شد خانه چو ویرانه
او خواجه و من بنده پستی بود و روغن