از چشمه جان ره شد در خانه هر مسکین
ماننده کاریزی بیتیشه و بیمیتین
این شعر به بیان وضعیت روحی و احساسی انسان میپردازد. شاعر از دو جهان، یکی پر از درد و غم و دیگری پر از شادی سخن میگوید. او به مسکینی که در خانهاش تنهاست، اشاره میکند و از اسیر شدن دل در غم صحبت میکند. شاعر از عشق و دوستی میگوید و توصیه میکند که به جای غمگینی، به شادی و گلشن شادی روی آورد. در نهایت، او با اشاره به خرابی دل از غم و دردی که به وجود آورده، سوالی از درد و غم میکند و به عدم دستیابی به خوشبختی در کنار حضرت شمس الدین اشاره مینماید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
از چشمه جان ره شد در خانه هر مسکین
ماننده کاریزی بیتیشه و بیمیتین
دل روی سوی جان کرد کای عاشق و ای پردرد
بر روزن دلبر رو در خانه خود منشین
ای خواجه سودایی می باش تو صحرایی
در گلشن شادی رو منگر به غم غمگین
چون پوست بود این دل چون آتش باشد غم
وین پوست از آن آتش چون سفره بود پرچین
چون دیده دل از غم پرخاک شود ای غم
تبریز کجا یابی با حضرت شمس الدین